X
تبلیغات
رایتل

 


اولش رو با پرشین بلاگ شروع کردم

 اما دیدم نشد که نشد هیچ جوری راضی نشدم

اسباب کشی کردم به بلاگ اسپوت  و دردسرهای جدید

تا اینکه 3 هفته قبل که رفته بودم تهران ..... با قاسمآشنا شدم

درددلهای قشنگ و دلسوزانه ای باهم   داشتیم

 اما چقدر از دست بعضی ها  ناراحت بوود

حق داشت  ...حق داشت

من و قاسم تصمیم گرفتیم با هم وبلاگ بزنیم  و اجتماعی تر  وارد اینترنت بشیم

از این به بعد من و قاسم مهربان اینجا براتون می نویسیم

از همه دوستانی که به من لینک می دن و هی مجبور می شن لینک رو عوض کنن

  شرمندم

از همه دوستای گلم ممنونم و امیدوارم این دفعه از

شرمندگی همه تون در بیام

دوستتون دارم


    چند روز دیگه اتفاقات وحشتناک و دلخراشی که برا  من و یه عده دیگه توو این اولای سال افتاد...رو  من باب توصیه و نه از روی تعریف خاطرات شبای عید ..براتون می نویسم
گفتم که هدفم از این به بعد اگه خدا بخواد متعالی خواهد بود


آرشیو مطالب گذشته
مهسا از گذشته ها می گه:

اعتراف سبز من    ۲۳ اسفند ۱۳۸۳

تو هیچ نداشتی
من چیزی داشتم
من تو را دوست می داشتم



دنیا رو با تو عشقه  ۲۸ بهمن ۱۳۸۳
جاده مثل عروس شده بوود همه جا سفید ..به سفیدی لباسی که آرزوی پوشیدنشو توو یه جایی دارم هوا به قدری سرد بوود که پاهامو جمع کرده بوودم ، به اندازه یه ربع ، بیست دقیقه ای که همسفر شدیم برا پنج دقیقه تموم به تماشام نشست به اندازه یه عمر نگام کرد اما سیر نشد منم تشنه نگاه آروم و مهربونش شدم همه حرفاشو گفت همه حرفاشو دلش آرومتر می شد اما قلبش تند تند می زد از اول تا آخرش برام باور کردنی نبود آرزوی چنین روزی رو داشتم....






چه کردی با من ای بت سنگی ؟      ۱۱ بهمن ۱۳۸۳

هیچ یادم نمی رم شبای گرم تابستونایی که یواشکی از مامان لحاف و تشکامونُ بر می داشتیم و می رفتیم توو حیاط، زیر چتر چشمک زن ستاره ها ;که هر شب برا من و تو جشن می گرفتن... چقدر خوش می گذشت
من سرمُ می ذاشتم رو بازوی مهربونت و انگشتای تو لای موهای من سه تار می زدند وای که چقدر عشق می کردیم و....
تو من رو همبستر آرزوهای قشنگت می کردی و نطفه امید رو توو رحم آینده مبهم من می کاشتی و گَُلای داوودی رومون رو می پوشوندن تا هیچ کی با دیدن آمیزش آرزوی تو و امید من حسودیشون نشه ! واای اگه کسی ما رو می دید; چی می شد؟؟؟
هیچ یادم نمی ره که تو من رو توو بغلِ فرشته ها پوشوندی و ازم قول گرفتی که تنهات نذارم...
و من هم قول دادم :که هیچ وقتِ هیچ وقت تنهات نذارم
اما نمی دونستم که آینده ، مثل قطار صوتکشون می اوومد تا تو رو از من جدا کنه
اما.........
اما..............
اما تو رفتی و من رو تنها گذاشتی تو سوار اتوبوس نیلی رنگ سرنوشتت شدی و من رو دم خیابون مبهوت زده ام، تنها گذاشتی
واما اگه تو نمی رفتی اوونوقت تکلیف اوون قول من چی می شد؟؟؟؟
اگه بدوونی که چقدر تنهام و دارم جای خالی تو رو ، توو هر گوشه و کنار خوونه می شمرم، هر گوشه خونه عزای رفتن تو رو دارن
تو باید می رفتی ..باید می رفتی ! در برابر مشق سرنوشت چی می شه گفت؟؟؟
هر جا هستی خوشبخت باشی و گُلای شادی توو زندگیت سرزنده باد!
لیدای مهربانم ;خواهر گُلم ; فرشته خوش بال و پرم; تولٌدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خوند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها رو نمی شناخت

پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود


این منم که قمار رو باخته     ۵ دی ۱۳۸۳

            تولدت مبارک آقا رضا

 

  اگه خداتونو دوس دارین ; اگه دلتون به حال یه نفر سوخت; براش دعا کنین 

  اولش که غرق اوهام لذات درونی بودم.....

  همه رو دوس داشتم بجز شیطون جوونم

  امّااااااااااااااا....... حالا هیچ کی رو دوس ندارم الّا شیطوون بلا رو  !!!!

  اگه بگم که فکر و روحم با هم سکته کردن ; باورتون   می شه؟؟؟

  زهرا جوونم   همه چی رو برام تعریف کرد ..این که من توو دانشگاه به همه کمک می کردم اما اونا می اوومدن چوغولی ِ منو بی مورد ِ بی مورد  ، به اوونا می کردن!!

  خداجونم !مگه من چه بدی در حقّشون کردم   که اینجوری جبران کردن؟

  من توو درسا بهشون کمک می کردم ، وقتی می ترسیدن چیزی به استاد بگن این مهسا    بود که به خاطر همکلاسیای گلش رودرروی مسوولا وای میستاد ..مهسا بوود که تهدیدش کردن و نامهء احضار به کمیته انضباتی رو براش فرستادن آخه آدم با شاگرد اول دانشگاه اینجوری رفتار می کنه؟؟؟

  می خوام بگم قمار خیالات خوب و قشنگمو دیشب با حرفای زهرا باختم آره مهسا باخت بدجوری هم باخت   بدجوری باخت....

  من از تصورات خوبم سقوط آزاد کردم   با سرعت Mgh و h   ارتفاع همه تصوراتش بود به طوری که( بی نهایت h ->)

  ولی حالا چی؟..

  حتی لوره جوونم   که اینقدر در حقّم خوبی کرده بود توو این شرایط;  آزارای بی موردش داره بیشتر بر زخم دلم نمک می پاشه                          

  من قاب عکس توو اتاقمو خالی کردم حالا فقط یه قاب موونده و دیوار دوود گرفتهء تو قاب

  اتاق دوود گرفته ای که به همه دنیا می ارزه حتی بیشتر ازهمه جای دنیا..آخه;;;

کجا برم توو دنیا

به کی بگم غمم را

که غم زبونمو سوزونده

 

چرا به لب میارم

که آتش درونم

تا استخونمو سوزونده

 

این منم که قمارو باخته

رو نسیم آشیونه ساخته

                                                                      به دنبال پنجره ای بودم اما به در بسته رسیدم...

ای دل پر آرزو

با تو کنم گفتگو

سنگ صبورم تویی  تو!!!!

 

مانده به دریای غم

در دل شبهای غم

چشمهء نورم تویی   تو!!!!

 

مستم و دیوونه ام

بی تو شده غم دگر

همدم شبهای من

 

بر در میخونه ها

حلقه شده تا سحر

دست تمنای من

       

تقصیر من نبود ... آخه شب بود!!!     ۲۷ آذر ۱۳۸۳ 

یادم میاد 16 مهر 79 بود که آتیش  پاره  رفت توو دل صحرا   آتیش پاره حرفای مامان و باباشو گوش داد   اما خوب کد گشاییشون نکرد    آخه لایه تصوراتش رو با لایهء تفکراتش روو هم گذاشته بود  ،توو صحرا موجودات عجیب و غریب زیاد بودن اما همشون شکل مامان و باباش   بودن واون همه رو با اون مهربونا    مقایسه می کرد آخه یه عاقل   بهش گفته بود که مقایسه همیشه کار سازه!!بالاخره گیج و مبهوت   از رنگین کمونِ نگاههای عجیب و غریبِ موجوداتی   که قلبشون   به اندازهء هیکلشون قوی نبود و...

بالاخره آتیش پاره   وارد دانشگاه شد  با همون لایه های احساسی و فکری بهم چسبیده   آخه طفلی فکر می کرد همه برا درس میان اونجا و والسلام!!اما حالا که داره فارغ التحصیل می شه  آتیش پاره تازه فهمیده   که آقایون 2 تا جیب باید داشته باشن   یکی واسه خودشون و یکی برا  تازه فهمیده که حتی با شخصیت ترینشون   هم اگه خواستی یه ؟ درسی بپرسی طبل مچ دستشون پر صدا میشه    مثل صدای قلبشون   و...آی خداجونم!!    خلقت قحطی بود آخه    ..

یه طرف دیگه پروانه های قشنگی   که با همین قشنگیشون به پر و پای گلبرگای شکنندهء قلب  آقایون می پیچن و رعایت غریضهء ضعیفشونو نمی کنن بعضی وقتا دلم می سوزه و بعضی وقتا می گم حقشونه  !آخه بیکار ِ بدبخت اگه آقا  خروسه نبود خدا شبُ روز نمی کرد که توی احمق میای منو تا در ماشین ِ بابا می رسونی   ؟پله گردی با یه دختر بهت خیلی حال می ده نه؟!!آخه بیکارِ بیچاره مثلِ بچهء آدم چرا رفتار نمی کنی  ؟؟؟!!!...آخرش هم همهء بی آبروئی نصیبِ دختره س  !همش همش برا دختره س  ...کوفت!!! زهرِماااااار  به اوون هیکل بی ارزشت که فقط انرژیتو برا رشدِ قدت دادی نه برا اوون عقلِ بلا مصرفت  .

آخر کلام این که ما خانوما باید مواظبِ رفتارای خودمون باشیم حتی اگه بانیت پاک هم رفتار کنیم  باز آقا گرگه    بیدارتر از ما  کمین کرده و تو اوونویه بره می بینی...من یه بره بودم    

تقصیرِ من نبود!آخه شب بود  ...  

 (برگرفته از داستان آتیش پاره)

 

                                                                                               

 

تو از شهر غریبِ بی نشونی اومدی

تو با اسب سپیدِ مهربونی اوومدی

تو از دشتهای دور و جاده های پر غبار

برای همصدایی ، همزبونی اوومدی

سالروز تولد عیسی مسیح رو به همه شما همدلای مهربونم تبریک میگم مخصوصاً به دوستای خووب ارمنیم تو کلیسای کریم خان تهران

 



ای امید تا صبحدم ..با امید بیدار می مانم       ۱۸ آذر ۱۳۸۳


 

_جا نماز آب کش !!!  

_من اون روزی که خلق شدم گناهکار به دنیا اومدم ،حالا تو چرا منو متهم به ....

  گناه من دختر بودنم بود و تو داری اینو به رخم می کشی

  آره حق با تو بود من حماقت کردم خیلی ..   

  من اصلا نمی دونستم مردا اینقدر بد ذاتن!

  باور کن

  اما خداجونم که همیشه به همه فرصت تجربه رو داده تو چرا منو به اتهام تجربه ،....

  آخه من که به جز تو به هیچکی دل نفروختم

  آره دل   فروختم

  اما نخواه که بگم کاش نمی فروختم

_آخه مگه آدم با داداشش اینجوری حرف می زنه!؟؟؟؟

_آره بعضی وقتا

  الانم از همون موقع هاست

  اگه به تو نگم پس مجبووووورم که به آقاکریم  بگم

  تو هیچ وقت به من مهلت ندادی بهت اعتماد کنم راستیتشو بخوای

 

  دعوا کردناتم دوس دارم

  بدبد نگا کردناتم دوس دارم

  حالام که می خوای من اعتراض کنم ...نه نه  !!من این کارو نمی کنم!

  چون ..که اینجوری قهر کردنتم دوس دارم

  اینجوری دوس داشتنتم دوس دارم

  می فهمی لؤره دوست دارم.... 

 

                                                        

 

اگر چه پی فالت زد و آخر به نامم خورد

ولی اون حادثه، اون روز

تمام تازگیمو برد

اگرچه باغ دست تو به ذهنم بوی گل آموخت                                            

ولی با تو

فقط با تو تمام برگ و بارم سوخت

همیشه علت خواستن

دلیل پوچی من شد

شکست از دیگری بد نیست                         

چه سنگینه شکست از خود                                                                           

تو مرگ قلبمو خواستی ،، رسید اون لحظه موعود

در آن روزی که عشق تو

فراسویش غروبی بود

اگر بعد از تو سهم من

همین آیینه است ای مرد

ولی حتی گریز ازتو در این آیینه محوم کرد

عبور عشق تو در دل کشیده طرح دلتنگی

به غیر از مسخِ من با من

چه کردی ای بت سنگی

چه کردی ای بت سنگی؟

خواهشاْبرداشت عاشقانه نشود!!   

 این نوشته روتقدیم می کنم

به تمام آقایونی که مهرشون با زورگوئی شون همرنگ شده    

 راستش گناه من این نیست که دختر به دنیا اوومدم   - گناه من دختر بودن   منه!!!!

 خواهشاْ بیشتر فکر کنیم           




 

هان!تاننهی پای در این راه به بازی...    ۲۷ آبان ۱۳۸۳


امروز ۲۶ آبانه

 وتا تحویل سال هزاروسیصدوگل یاس سفید،هزارتاثانیه ء ناقولا مونده... به دنبالِ این وروجکا،ازاین عقربه به اون عقربه ، هوارتا فرشته متولد شدن

و..امسال ، سال هزاروسیصدواضطراب گس بود.

آی خداجونم!یه نفسِ پرازخستگی ام، بازم به دنبالِ خوشبختی مثل کبوترِ کبودرنگِ رؤیاهاِ

برابوکشیدن عطرای سرگردون یه جفت دیگه بال آبی از پروانه ها می گیرم تا شاید...

                                        

می دونم که یک نفر هست ،زیراین گنبدسنگی

که میاد روآسمونم ،می کشه یه قوس رنگی

اون که از تبار دریا، اون که از نسل ستاره س

وقتی باشه هر دقیقه،یه تولد دوباره س

اون که آینه ء اتاقم،ازحضورش بی نصیبه

توی آینه، من نشستم..امامن با من غریبه

من زمین خورده ام ای عشق!وقت جنگ تن به تن نیس

این شکستو می پذیرم،منِ من شبیهِ من نیس

ازتوقصه ها طلوع کن ،تاغروب من بمیره

زیرِ خاکسترسردم،شعله ءتوجون بگیره

یکی باید اینجاباشه،که منوبدزده از من

بامن ازخودم خودی تر،بین تن باشه و پیرهن

یکی باید اینجاباشه،که شبو کم کنه از روز

روزِتازه ای بیاره،جای این روزِغزلسوز

یکی بایداینجاباشه،اونی که مثلِ کِسی نیست

وقت سر دادن آواز،مثلِ اون همنفسی نیست

فرصتی نمونده ای عشق،این صدا،صدایِ مرگه

آخرین فصلِ جوونه،فصلِ جون دادنِ برگه

ازتوقصه ها طلوع کن،تاغروبِ من بمیره

زیرِ خاکسترِ عشقم،شعله تو جون بگیره


سلامی به بلندای سکوت    ۲۱ آبان ۱۳۸۳ برابر با میلاد امام حسن (ع)

این آسمان سیاه-سفید

کفاف رؤیای دخترکان را نمی دهد

هیچ ملحفه ای هم

دستان جوهری مرانمی پوشاند

دل را بگو

که با این پیراهن چروک

هوای باغ و بهار دارد

صدای قدم هایش بیاید اگر

باغی می آورد برای من

برای دخترکان هم آسمانی

یکسر مخملِ رؤیای آبی به تن